۲ـ يه روز يه تركه يكدونه جيرجيرك پيدا ميكنه،تا صبح روغن كاريش ميكنه!!!
۳ـ يه روز سوسكي خواست خودكشي كنه رفت كناره دنپايي.
۴ـ سوال اول كنكور86 الف)ه ه ه ب)ه ه ه ج)ه ه ه د)ه ه ه در كدام يك از گزينه هاي بالا گل مراد دارد گريه مي كند؟؟؟؟؟؟؟؟
۵ ـ تو قلبمي تو خونمي تو تموم وجودمي ... رفتم دكتر
ميگن انگل داري !
۶ـ به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟
۷ـ اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!
۸ـپسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"
۹ـ يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
۱۰ ـ پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.» پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»
۱۱ـ پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.» بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»
۱۲ـ اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت: « اين جا چهار راه سعدي است؟» شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»
۱۳ـ پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟» پدر: «بله پسرم!» پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟» پدر:« بله پسرم!» پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»
۱۴ـ مشتري: « اين كت چند است؟» فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.» مشتري: « واي! اون يكي چي؟» فروشنده: « دو تا واي!»
۱۵ـ روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد. او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.» شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
۱۷ـاولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.» دومي:« خب يك كم استراحت كن.»
۱۸ـ معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟» در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »
۱۹ـ اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟» دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»
۲۰ـ پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ » پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»
۲۱ـ معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.» دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.» دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»